رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بزرگترین لذت دنیا

 این روزها که دارم میبینم رادوینم   روز به روز بزرگتر  میشه   و داره مستقل میشه  خیلی خوشحالم .   توی امور خونه کلی کمکم میکنه   وقتی که  میگم رادوین لباسها رو  بیار بریز تو  ماشین لباسشویی  سریع   لباسها رو میاره   میریزه و  مواد شوینده رو  میریزه   تمام دکمه ها رو هم وارد هست   بدون اشتباه   روشن میکنه  بعد در اخر هم  نرم کننده  میگه بریزیم  عاشق ادکلن  kenzo  از بس که میرفت برمیداشت بابای خودم اون رو داد بهش   با یه ترفندهایی خودشو به میز ارایشم  میرسونه تا اون رو برداره .    ه...
30 دی 1392

قلب من

  سلام نیاز مادر سلام رادوینم  امروز  نزدیک  به بیست ماه تمام است که دارمت همه ی هستی من من در تو گم شده ام من بی تو یعنی هیچ تمام این روزها که با تو گذشت یکتا بود عجیب بود و شیرین نگاهم میکنی و مرا میکشی و لبخند میزنی دلفریب من دیوانه ات شده ام دیگر من، من نیستم منی دیگر شده ام که تنها هیچم و با تو همه چیز بمان با من مادر بمان و بخند برایم بمان و بخند و در آغوشم آرام بگیر که آرام گرفتنت بعد از آن بغض های کودکانه مادریم را کامل میکند. من با تو طعم زندگی را چشیدم من با تو بودن را فهمیدم تو را سپاس که کاملم کردی...
28 دی 1392

ژست های جدید رادوین

رادوین تو مغازه کاشی سرامیک دایی جونش     قربون اون نگاهت بشم    عاشقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققتم  پسرم        رادوین همیشه  تو غذا درست کردن به من کمک میکنه . ولی اخرش من مجبورم کل اشپزخونه رو بشوررررررررررررم     بعد از هر بار غذا  خوردن من مجبورم که  حتما جارو بزنم چون کل اشپزخونه  پر از برنج میشه    تو این لحظه رادوین گفت مامی اب  منم داشتم ظرف میشستم  گفتم یه لحظه صبر کنی بهت اب میدم   همین که روم رو برگردوندم دیدم بلهههههههههه  پسری رفت رو جارو برق...
27 دی 1392

کلبه 3 نفره ما ولی پر از عشق

سلااااااااااااااااااااااااااااام خوبین دوست جونیاییییییییییییییییییی خودم این سلام من هم بلند بود هم بغل توش بود هم یه عالمههه ماچچچچچچچچچچچچچچ ولی روزها پشت هم میگذرن و منم هم کار زیاد دارم با رادوین  وروووووووووووووووووووجک  هم نمیتونم هیچ کاری جز روزمره انجام بدم.. زندگیمون رو رواله هر جا عشق باشه روبراهه روبراهه   اینا به قوله ۲۵ باند بود.. که عاشق اهنگشونم..                                                                       &n...
23 دی 1392

نکته تربیتی 2

 سلام دوستای خوبم     به نظر من درست  صحبت کردن  با کودک   از خیلی چیزها مهم تر هست .  امیدوارم که براتون مفید باشه  الان چند جلسه از کلاسها مربوط به درست صحبت کردن با کودک هست .   امروز  به کارگاه مادر و کودک زنگ زدم  گفت  که کلاسهای رادوین از 15 بهمن شروع میشه . تو اون کلاس هم  به  نکته های خوب تربیتی رو میگن و براتون میام می نویسم . .  بيشتر از اين‌که ما از چه کلمه‌اي استفاده مي‌کنيم، طرز فکر و نگرش ما در نحوه استفاده از آن کلمه، مهم است. اگر نگرش ما صحيح نباشد و با استفاده صحيح از کلمات نتوانيم با کودک ارتباط برقرار کنيم، کودک نمي&...
23 دی 1392

معجون همه خوشی های ما

    اینجا من و رادوین  رفته بودیم خونه متین جون و رادوین همش می گفت  اب پرررتااااااااااا ل  یعنی اب پرتغال   و متین جون زحمت کشید  برای  رادوین اب پرتااااال گرفت .     دیشب رفتیم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ احسان و رادوین اولین نتیجه شون هست کلی خوشحال شدن و رادوین اونجا حسابی خوشحال بود و بازی میکرد ..   اراد  جونم      امروز مامان رفعت  مامان خودم  اومد خونمون و موهای رادوین جونم رو کوتاه کرد موهای سری قبلش رو   با الان تو این یادگاری گذاشتم  ...
22 دی 1392

عروسی ازیتا

 سلام دوستان  خوبید خوشید؟    چند روزی هست که سرم خیلی شلوغ شده    جمعه ایی حنابندون دوستم ازیتا بود     احسان هم دعوت  بود ولی نیومد خلاصه من با  نگین رفتم  خیلی خوش گذشت  تا 2 طول کشید .  رادوین رو گذاشتم پیش احسان  و خیالم راحت بود .   فرداش هم عروسی  هتل یاقوت دعوت بودیم باز هم احسان نیومد  و با نگین رفتم  خیلیییییییییییییی خوش گدشت عروس و  دوماد خیلی کم سن بودن   کلی از بچه بازیشون خندیدیم  تو عروسی یک ثانیبه هم ننشستم اینقدر رقصیدم که دیگه پا درد داشتم رادوین رو هم با خودم بردم   1 ثانیه   بی حرکت نبود &n...
18 دی 1392

اولین روزهای زمستونی

 دوستای عزیزم   دوشنبه ایی  که تعطیل بود  سونیا جون و اردلان و المیرا فسقلی  اومدن خونمون و من براشون  قلیه میگوی خوزستانی  و ماهی تیلا پیلا اقیانوس گذاشتم   امیدوارم که خوششون اومده باشه   شب خیلی خوبی بود المیرا و رادوین  هم با هم کنار میومدن و بازی میکردن .      در حال کنجکاوی .      وقتی مهمونها رفتن  دیدم که رادوین اصلا  نمیتونه از جاش بلند بشه و فقط گریه میکنه پاشو نگه میداره  خیلی ترسیده بود . پاشو روغن زیتون زدم و ماساژ دادم ولی  تا 6 صبح من و احسان  رو نگه داشت .   . 6 تا 10 صبح فقط تونستیم بخواب...
17 دی 1392

شهر کتاب شریعتی

چند روز بود که قرار گذاشته بودیم بریم دیدن  اقا ایمان وخانومش (پسرعموی احسان) چون دختر کوچولوش اوینا  خانم تازه دنیا اومده بود   دیگه پنجشنبه ایی  برنامه جور شد و ما راهی هشتگرد شدیم و با احسان هم قرار گذاشتیم که تا اینجا اومدیم بریم شهر کتاب مرکزی تو شریعتی  برای رادوین چند تا تیکه  وسایل بخریم .  اوینا کوچولو خیلی خواستنی و ناز بود  و رادوین  همینطوری با تعجب بهش نگاه میکرد و میخندید    رادوین خیلی از شهر کتاب خوشش اومده بود  قبلا که رفته بودیم  رادوین کوچیک تر بود و تو کالسکه گذاشته بودمش و خوابیده بود دفعه قبل همه  که رفتیم رادوین رو پیش عمه جونش گذاشتم و ...
13 دی 1392

نکته تربیتی

 دوستای عزیزم  امروز من خیلی سوپرایز  شدم . احسان   امروز صبح برام یه  النگوی پهن و یه انگشتر خیلییییییییییییییییییییییییییی خوشگل  خرید  .  بدون هماهنگی و پیش زمینه یه دفعه سوپرایز شدم  که خیلی خوشحالم کرد ممنونم احسان جون . زیاد علاقه ایی به طلا ندارم   گاهی اوقات عروسی که میریم  یادم میره  طلاهام رو بندازم و همه ازم شاکی هستن .   ولی اینها برام خیلی عزیزه . دوست دارم  موقعیی که رادوین  داماد میشه  به جز سرویس طلای خودشون  سرویس عروسی خودم هم  بدم به رادوین و عروسم . واییییییییی  کلی عروس  خوشحال میشه  این روزها رادوین با همه شیطنته...
11 دی 1392